خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

مثل خیلی وقتهای دیگه

کاش همه اون خاطرات رو پاک نکرده بود، اونم اونجوری… کاش موقع خراب کردن اون خونه آبی، یکمی هم به این فکر می کرد که روزای هم هست… یا خواهد بود که دل تنگی فشار بیاره و دل بخواد که یه سری به اون خونه بزنه و یه سراغی بگیره… یه یادی کنه از خاطرات…. حالا هرچی……. کاش اصلا” خودم همش رو نگه داشته بودم که محتاجش نمی شدم، که اینجوری الان از دستش عصبانی نمی شدم……

* تمام ضمایر فاعلی و مفعولی، از دوم شخص مفرد به سوم شخص مفرد تغییر پیدا کرد تا مبادا که ترک بردارد چینی نازک خوشبختیشان!!!!!! والا.

خواب دیدم…

ناگهانی به خودش آمد. انگار که به یکباره چشمهایش باز شده باشند، نگاهش به دور و برش افتاد. همه چیز غریبه بود. درو دیوارِ اطرافش، بوهایی که حس می کرد، صداهای که می شنید، اشیایی که می دید، هیچکدام آشنا نبودند. نمی دانست کجاست. محیطش را نمی شناخت. زمان را درک نمی کرد. معنی جملاتِ آدمهایی که از تلوزیون حرف می زدند را نمی فهمید. سنگینی عروسک بزرگی که بغل کرده بود و محکم چسبانده بود به خودش را احساس می کرد اما دلیلش را یادش نمی آمد. داشت به مغزش فشار می آورد که زمان و مکان را به یاد بیاورد که ناگهان با صدای مردی از پشت سرش، به شدت تکان خورد و برگشت به طرف صدا:
- شماها بشینید یه خورده استراحت کنید تا من تندی برم یه سری خرت و پرت واسه شام امشب و صبحانه فردا بخرم تا بعد سرِ فرصت بریم خرید.
مات و مبهوتِ او بود که اینجا چه می کند؟ از چه حرف می زند؟ کدام شام؟ برای چه؟ اصلا” برای که؟ که به ناگه تکان دیگری خورد با صدای پسر که داشت با حوله صورتش را خشک می کرد و در همان حال می گفت:
- منم با شما میام.
با دیدن او، چهره اش پر شد از تمامِ دلشوره ئ پنهانِ دلش. پسرک را می شناخت. نگرانی های همیشگی و ترس های گاه و بیگاهش همگی در یک آن به جانش افتادند. با خودش فکر کرد بودن هردوی آنها در یکجا یعنی اینکه من به اشتباه اینجا هستم. احتمالا” اتفاقِ خوبی درپیش نیست. پس چرا چهره هردوی آنها اینقدر آرام و بدونِ ترس است؟ با علامتِ تعجبی که تمامِ صورتش را پوشانده بود به مرد خیره شد و منتظرِ توضیحی از طرفِ او بود که درهمان لحظه عروسکِ سنگینی که محکم بغل کرده بود، تکانی خورد و صورتش را از شانه او جدا کرد و با صدای دختر بچه ای 4، 5 ساله گفت:
- اگه اون بره منم می خوام با بابا برم.
این دیگر تیرِ خلاص بود در جسمِ شوک زده ئ او که باعث شد از ترس دستانش را از دورِ کمرِ دختر بچه باز کند و دخترک هم محکم پرت شود روی مبل زیر پایشان. دخترکِ عروسک سیما، با بغض سرش را بالا گرفت و داد زد:
- مگه من چی گفتم؟ خب منم دوست دارم با اونها برم.
بعد هم دوید سمتِ مرد که توی درگاهی ایستاده بود و چسبید به پاهایش. مرد درحالی که برای بیرون رفتن کاپشنش را تنش می کرد، نگاهِ ملامت باری به زن کرد و خم شد صورتِ دختر بچه را بوسید و همانطور که با موهای طلایی رنگِ فرفریش بازی بازی می کرد و پشت گوشِ دخترک پنهانشان می نمود، به او گفت:
- باباجون، الان هیچ جایی باز نیست که تو دوست داشته باشی تماشا کنی. منم زود می رم و برمی گردم. تو پیشِ مامانی بمون که تنها نباشه. فردا خودم سرِ فرصت می برمت جاهای خیلی قشنگ رو بهت نشون می دم. برو دخترم، برو مامانی رو بغل کن که تنهایی نترسه.
مامانی؟ پس به جز این جمعِ 4 نفره، نفر دیگری هم اینجا بود. همان دلشوره ئ معروف را باز حس کرد. دلش مالش می رفت. اما داشت سعی می کرد دور و برش را نگاهی بیاندازد تا شاید ببیند دیگر کی آنچا هست که از سنگینی نگاه مرد برگشت و دید دختر بچه روبرویش ایستاده و دستانش را باز کرده برای بغل شدن. نمی فهمید چرا جلوی او ایستاده.
- خب چرا بغلش نمی کنی. یه لحظه نگهش دار تا من برگردم. زود برمی گردم. گفتم که یه سری خوراکی بخرم و زود بیام.
مرد سپس رو کرد به پسر بچه:
- تو هم بهتره بمونی پیششون و مراقبشون باشی. شاید یکی در بزنه چیزی بگه بعد اگه تو نباشی اینها چکار کنن؟
پسرک که نهایت 15 یا 16 ساله به نظر می رسید، از اینکه احساس کرد آنها دچارِ کمبودی هستند که به او نیاز دارند، خوشش آمد و قبول کرد که بماند.
- باشه، شما برید. من هستم. حواسم هم هست.
مرد با خوشحالی دستی به شانه پسر زد و از در بیرون رفت. قبل از بستن در، نگاهِ دیگری به زن کرد و گفت:
- می دونم تو هم خسته شدی، اما بچه گناه داره. بغلش کن تا من برگردم. برگشتم خودم ازت می گیرمش.
با صدای بسته شدنِ در، زن به خودش آمد. با ناباوری خم شد و بچه را دو دستی بلند کرد و با فاصله روبروی خودش نگهش داشت و زل زد به صورتش. موهای فرفریش طلای رنگ بود. صورتش گرد و سفید. به چشمهایش که نگاه کرد، نفسش بند رفت. انگار که به دوتا تیله ئ آینه ای نگاه می کرد که چشمهای خودش را منعکس می کردند. چرا چشمهای دخترک اینقدر شبیه به چشمهای خودش بودند؟ چرا این بچه را نمی شناخت؟ چرا آن مرد را بابا صدا می زد؟ … غرقِ این افکار بود که بچه شروع کرد به هق هق و پا تکان دادن:
- مامانی، چرا اینجوری می کنی؟ چرا درست بغلم نمی کنی؟ اصن ولم کن. بذارم پایین. بذارم پاییییییییییییییین.
مامانی؟؟؟!!!! این بچه به من می گه مامانی؟ بعد به او میگه بابا؟
این رو انگار با صدای بلند فکر کرده بود، چون بلافاصله صدای پسرک را شنید:
- خب پس می خواستی به تو بگه بابایی بعد به بابا بگه مامان؟
بعد هم پشتش را کرد و همانطور که دور می شد چیزی گفت که زن معنیش را نفهمید. تنها چیزی که فهمید، این بود که پسرک به زبانی حرف زد شبیه به حرف زدنِ آدمهای تلوزیون که روشن بود و او صدایشان را می شنید اما هیچ چیز نمی فهمید…

چه عجب، آسمون یادش افتاد که پاییزه. داشتیم بی بارون پاییز رو نفله می کردیم. خوب شد نو بر کردیم بالاخره ….

یادش بخیر، یه استادِ هندسه تحلیلی داشتیم، همیشه میگفت : سرماخوردگی ام المرضه. راست می گفت به خدا….

خانه تکانی!

چه خاکی گرفتن این دل نوشته های بی صاحب!!! اول زمستونی و تو این سوز و سرما چه جوری در و پنجره ها رو وا کنم و این خاک و خول رو بیرون کنم؟؟!! چاره چیه؟

اهالی محترم این خونه،کمک نمی خوام، فقط  لطفا” خودتون رو خوب بپوشونین نچاین! می خوام پنجره ها رو وا کنم. سفت هم بچسبین که نیفتین، می خوام این خونه رو بتکونم!!!!!!!!!!!

این نوشته مالِ خیلی وقته پیشه. یه چیزی حدودِ یکسال پیش. نمیدونم چرا همون موقع نتونستم بذارمش اینجا. شاید نگرانی از قضاوت شدن. اما امروز یکمی راحتترم. شاید به خاطرِ اینه که می دونم کمتر کسی اینجا رو دیگه میخونه. اون چند نفر دوست و آشنایی که نگرانِ چشم تو چشم شدنشون بودم، دیگه فکر نمی کنم خیلی سری به اینجا بزنن. و این خودش برای من نعمتیه. واسه همین تازه امروز تصمیم گرفتم این نوشته رو بذارم………………………….

…….

همونجوري كه حرف مي زد، كم كم رفتم توي فكر اين كه آيا اين فقط مشكل منه يا همه آدمها يه همچين حسي دارن اما به روي خودشون نميارن از ترس قضاوت شدن؟

منم مي ترسم. از اينكه قضاوت بشم. واسه همين تا حالا هيچي نگفتم حتي ننوشتم. اما امروز مي خوام بنويسم. نه واسه كسي. واسه خودم. شايد كه سالها بعد كه برگردم و بخونمش، جوابش رو پيدا كرده باشم. اما نوشتنش اينجا احتمالا” براي همون چند نفري كه اينجا رو مي شناسن و از اون مهمتر من رو مي شناسن، يه خورده عجيب باشه. مطمئنم به محض خوندنش شروع ميشم به قضاوت شدن. اما ديگه واسم مهم نيست. چون به اين نتيجه رسيدم كه هركسي آزاده هرجوري دوست داره فكر كنه، قضاوت كنه، بر اساس قضاوتش حتي رفتار كنه. اما ديگه مهم نيست….

فكرم اين بود كه من آدمهاي  اطرافم رو، هركدوم رو يه جور دوست دارم. يعني به هركدومشون يه جور نياز دارم. نيازهاي مختلفي رو نسبت به هركدومشون احساس مي كنم. واسه همين هم اصولا” آدمهاي زيادي دور و برم وجود دارن. چون هم من بهشون احتياج دارم و جالب اينه كه اون ها هم.

اما نيازهام كاملا” متفاوته. و جالبه كه نسبت به كمتر كسي احساس نياز جن سي مي كنم. به بعضي ها شديدا” احساس نياز به حرف زدن و گپ زدن مي كنم. حرف از هر دري.

بعضي ها رو لازم دارم براي باهم گوش دادن. باهم ديدن. با هم خوندن….

بعضي ها رو لازم دارم براي باهاشون خنديدن. گريه كردن. دل دله كردن….

بعضي ها رو لازم دارم براي بغل كردن. واسه تكيه كردن. واسه بودن….

بعضي ها رو لازم دارم براي باهم تلاش كردن. باهم تصميم گرفتن و عمل كردن. باهم كار كردن و جلو رفتن. باهم محكم راه رفتن…

بعضي ها رو لازم دارم واسه بوسيدن. واسه بوئيدن. واسه حل شدن با او …

و درنهايت، كمتر كسي را لازم دارم براي س ك ث كردن. به خدا قسم اين يكي را كمتر از بقيه لازم دارم. خيلي كمتر. (و اين شايد بزرگترين مشكل من است!)

و اما نتيجه همه اينها متاسفانه مي شود اين كه فكر مي كنم چگونه با يك نفر مي توانم تا هميشه بمانم؟ چگونه مي توان همه اين نيازها را همه اين لذت ها را با يك نفر تجربه كرد؟ زماني شايد خيلي پيشترها كه خودم را و دنيايم را كمتر ميشناختم، حتي به اين موضوع فكر هم نمي كردم. شك هم نمي كردم. مطمئن! بودم كه با يك نفر بايد شروع كني و تا آخر هم با او بايد بماني. بايد. بايد….

اما از زمان اين عقيده ام، سالها مي گذرد و اين مي شود مشكل درون من در تمام اين سالها كه چه كنم با اين درد.

اين مي شود مشغولي تمام فكرم كه زندگي بدان گونه احتمالا” يعني بي وفايي. خيانت. فريب. و اين ها هيچكدام آن چيزي نيست كه در درون من است. با روح من هيچكدام عجين نيست. و اتفاق افتادن هركدام، روحم را، روانم را مي خراشاند به تيزترين پنجه ها.

 و چه بهتر مي بود كه زودتر به اين دل مشغولي ها رسيده بودم قبل از اينكه سالها پيش بالا و پايين شدن هورمون هاي داخلي و نتيجه اش دل لرزه هاي دختركي كمي بالغ تر از نوجوان را عاشقي بدانم. و عاشقي را با پايبند شدن و پايبند كردن، به نابودي بكشانم.

كاش پيشترها، اين درون آشفته ام را شناخته بودم و مي دانستم كه من آدم هميشه ماندن، نبودم. نيستم.

كاش زودتر فهميده بودم كه هر آدمي (شايد نه همه، حداقل من) عاشقي هايش جنبه هاي مختلف دارد. عاشقي هايش شكلهاي عجيب و غريب زيادي دارد. لذت بردنش انواع گوناگون دارد. و همه اينها را با يكنفر نمي توان بدست آورد. همه اينها را از يك نفر نمي توان انتظار داشت. طلب كرد. كه اگر بكني، نتيجه اش مي شود سَرخوردگي. مي شود گرفتار شدن به روزمرگي. مي شود عادت. مي شود يواش يواش شك كردن. و شايد تبديل شدن به يك سري حوادث و اتفاقات و درنهايت درد. خشم. ويا خراشيده شدن روح. پريشان شدن روان….

خدايا، به خدايت قسم كه ايمانم با اين فكرها كمتر نشده كه شايد توكلم هم بيشتر شده. اما واقعيت درون من است و ترس از آن دارم اما شرم، نه. ندارم.

از تراس خونه نگاه کردم به این بارانِ رگباری و آرزو کردم رگباری اینچنین زیبا و جلا دهنده برجانم، برقلبم…

دستِ خودم نیست

تازه یاد گرفته بودم بنویسم: “بابا آب داد”   یاد گرفته بودم بخونم :”آن مرد با اسب آمد”   که شنیدم میگن :” خدا یه بچه دیگه داد” دیدم دارن میگن : “نگاه کن، مامان با یه خواهر کوچولو آمد”…

درجواب نگاه متعجب و پرسشگر من، گفتن که خوش به حالت که خواهر دار شدی. حالا دیگه از این به بعد این نی نی همش به تو نگاه می کنه. هرکاری تو بکنی این هم یاد میگیره. دلش می خواد همیشه با تو باشه. هروقت بری مدرسه مدام پشتِ شیشه منتظر می مونه تا برگردی. اگه دیر بکنی می ترسه که رفته باشی یه جایی و اون رو با خودت نبرده باشی. همیشه نگرانته. خلاصه اینکه تو خیلی مهمی! واسش…. می دونم که بچه های این دوره و زمونه باهوش تر از اونی هستن که این حرفها رو باور کنن. اگه امروز به یه بچه هم سن و سالِ اون وقتهای من این حرفها رو بزنی، باور که نمی کنه هیچی، یا یه جوری نگاهت می کنه که خودت بهفمی چرند می گی، یا یه جوابی بهت می ده که از گفته هات پشیمون بشی. اما اون روزا، بچه ها ساده تر بودن، دنیاشون باورپذیرتر بود. پس من باور کردم همه اون حرفها رو. خوشحال بودم از اینکه حالا من شدم بزرگترِ یه نفرِ دیگه. یه نفر که مثل خودم که هروقت مامان و بابا می رفتن خرید یا یه جایی که من نمی رفتم و حتی به مدت کمی توی خونه تنها می موندم، ترس برم می داشت و قلبم تند تند می زد که نکنه من رو گذاشتن و رفتن و دیگه برنمی گردن، حالا اون قراره نگرانِ رفتن و برنگشتنِ من باشه. مثلِ من که پشت پنجره، منتظرِ برگشتن مامان وبابا از سرکار، غصه عالم رو توی دلم قرقره می کردم، حالا اون قراره پشتِ شیشه منتظرِ برگشتن من بمونه. این قدر از این حرفها خوشحال بودم و احساس بزرگی و مهمی می کردم که حتی اون عروسکِ گنده ای رو که توی بیمارستان موقع به دنیا اومدنش دستم دادن و گفتن این رو خواهر کوچولوت برات اورده قبول نکردم و با قیافه ای بی اعتنا که یعنی دیگه این چیزا واسه من ارزش نداره، گفتم من دیگه بچه نیستم، این رو هم بذارین واسه خودش که باهاش بازی کنه. من دیگه بزرگ شدم…

آره، باور کرده بودم همه اون دروغهارو. اما خیلی طول نکشید که بفهمم چه کلاهِ گشادی سرم رفته. که نه تنها اینی که اومده همیشه منتظرِ و نگرانِ من نیست، بلکه یه نگرانی و دل مشغولی به نگرانی های من اضافه شده. حالا از این به بعد باید نگرانِ اون هم باشم. وقتایی که توی خونه تنها می مونم، باید حواسم به اون هم باشه. تازه یه غصه بزرگ هم به دلم اضافه شده بود. اینکه من به دنیا اومدن اون رو دیده بودم و باور کرده بودم که اون از دلِ مامان دراومده. اما به دنیا اومدن خودم رو یادم نبود و باورش سخت بود که من توی دلِ مامان بودم، چون هیچی یادم نمی آمد!! خلاصه که اینجوری شد که دیگه دفعه بعد، هیچ کدوم از این دروغها رو باور نکردم. واسه همین هم از به دنیا اومدن خواهرِ بعدی هیچی یادم نیست، با اینکه دوسال بزرگتر شده بودم از قبلی. اما شاید اولی رو یادمه به خاطرِ همه اون دروغهای قشنگی که بهم میگفتن و من باور می کردم. راستش حالا که فکر می کنم می بینم از اون اولی هم فقط اون حرفها رو یادمه و اگر چیزی یادم مونده به واسطه همون حرفهاست. اما دفعه بعد هیچی رو باور نکردم. چون می دونستم هیچکی قرار نیست پشتِ پنجره منتظرِ من بمونه، فقط این منم که هردفعه با به دنیا اومدن یکی از اونها چشم انتظاریم و نگرانیم و دلواپسیم بیشتر میشد.

حالا از اون روزها 25 سال می گذره و من عاشق این دوتا موجود که هنوز که هنوزه نگران و چشم انتظارِ هردوشون هستم. اگه یه روز ازشون خبری نگیرم، دل تنگ می شم. اگه یه هفته نبینمشون، غصه دلم رو برمیداره…..

همه این خاطرات توی این روزها واسه این جلو چشمام زنده شدن که این دوتا تصمیم دارن از اینجا برن و نرفته من غم عالم توی دلمه که اگه روزی هردوشون باهم اینجا نباشن و اندازه چندتا اقیانوس و کوه با من فاصله داشته باشن، من با دلتنگی و انتظار چه کار کنم…………………………..

آسمونِ دلِ من؟؟ نه.

دلِ آسمونِ من.

خوابی آسوده…

یه بالشِ نرم، یه پتوی گرم، یه دلِ بی غم، یه سرِ بی درد…

به دنیایی نفروشم دگر، این دلخوشی ها را.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.