این نوشته مالِ خیلی وقته پیشه. یه چیزی حدودِ یکسال پیش. نمیدونم چرا همون موقع نتونستم بذارمش اینجا. شاید نگرانی از قضاوت شدن. اما امروز یکمی راحتترم. شاید به خاطرِ اینه که می دونم کمتر کسی اینجا رو دیگه میخونه. اون چند نفر دوست و آشنایی که نگرانِ چشم تو چشم شدنشون بودم، دیگه فکر نمی کنم خیلی سری به اینجا بزنن. و این خودش برای من نعمتیه. واسه همین تازه امروز تصمیم گرفتم این نوشته رو بذارم………………………….
…….
همونجوري كه حرف مي زد، كم كم رفتم توي فكر اين كه آيا اين فقط مشكل منه يا همه آدمها يه همچين حسي دارن اما به روي خودشون نميارن از ترس قضاوت شدن؟
منم مي ترسم. از اينكه قضاوت بشم. واسه همين تا حالا هيچي نگفتم حتي ننوشتم. اما امروز مي خوام بنويسم. نه واسه كسي. واسه خودم. شايد كه سالها بعد كه برگردم و بخونمش، جوابش رو پيدا كرده باشم. اما نوشتنش اينجا احتمالا» براي همون چند نفري كه اينجا رو مي شناسن و از اون مهمتر من رو مي شناسن، يه خورده عجيب باشه. مطمئنم به محض خوندنش شروع ميشم به قضاوت شدن. اما ديگه واسم مهم نيست. چون به اين نتيجه رسيدم كه هركسي آزاده هرجوري دوست داره فكر كنه، قضاوت كنه، بر اساس قضاوتش حتي رفتار كنه. اما ديگه مهم نيست….
فكرم اين بود كه من آدمهاي اطرافم رو، هركدوم رو يه جور دوست دارم. يعني به هركدومشون يه جور نياز دارم. نيازهاي مختلفي رو نسبت به هركدومشون احساس مي كنم. واسه همين هم اصولا» آدمهاي زيادي دور و برم وجود دارن. چون هم من بهشون احتياج دارم و جالب اينه كه اون ها هم.
اما نيازهام كاملا» متفاوته. و جالبه كه نسبت به كمتر كسي احساس نياز جن سي مي كنم. به بعضي ها شديدا» احساس نياز به حرف زدن و گپ زدن مي كنم. حرف از هر دري.
بعضي ها رو لازم دارم براي باهم گوش دادن. باهم ديدن. با هم خوندن….
بعضي ها رو لازم دارم براي باهاشون خنديدن. گريه كردن. دل دله كردن….
بعضي ها رو لازم دارم براي بغل كردن. واسه تكيه كردن. واسه بودن….
بعضي ها رو لازم دارم براي باهم تلاش كردن. باهم تصميم گرفتن و عمل كردن. باهم كار كردن و جلو رفتن. باهم محكم راه رفتن…
بعضي ها رو لازم دارم واسه بوسيدن. واسه بوئيدن. واسه حل شدن با او …
و درنهايت، كمتر كسي را لازم دارم براي س ك ث كردن. به خدا قسم اين يكي را كمتر از بقيه لازم دارم. خيلي كمتر. (و اين شايد بزرگترين مشكل من است!)
و اما نتيجه همه اينها متاسفانه مي شود اين كه فكر مي كنم چگونه با يك نفر مي توانم تا هميشه بمانم؟ چگونه مي توان همه اين نيازها را همه اين لذت ها را با يك نفر تجربه كرد؟ زماني شايد خيلي پيشترها كه خودم را و دنيايم را كمتر ميشناختم، حتي به اين موضوع فكر هم نمي كردم. شك هم نمي كردم. مطمئن! بودم كه با يك نفر بايد شروع كني و تا آخر هم با او بايد بماني. بايد. بايد….
اما از زمان اين عقيده ام، سالها مي گذرد و اين مي شود مشكل درون من در تمام اين سالها كه چه كنم با اين درد.
اين مي شود مشغولي تمام فكرم كه زندگي بدان گونه احتمالا» يعني بي وفايي. خيانت. فريب. و اين ها هيچكدام آن چيزي نيست كه در درون من است. با روح من هيچكدام عجين نيست. و اتفاق افتادن هركدام، روحم را، روانم را مي خراشاند به تيزترين پنجه ها.
و چه بهتر مي بود كه زودتر به اين دل مشغولي ها رسيده بودم قبل از اينكه سالها پيش بالا و پايين شدن هورمون هاي داخلي و نتيجه اش دل لرزه هاي دختركي كمي بالغ تر از نوجوان را عاشقي بدانم. و عاشقي را با پايبند شدن و پايبند كردن، به نابودي بكشانم.
كاش پيشترها، اين درون آشفته ام را شناخته بودم و مي دانستم كه من آدم هميشه ماندن، نبودم. نيستم.
كاش زودتر فهميده بودم كه هر آدمي (شايد نه همه، حداقل من) عاشقي هايش جنبه هاي مختلف دارد. عاشقي هايش شكلهاي عجيب و غريب زيادي دارد. لذت بردنش انواع گوناگون دارد. و همه اينها را با يكنفر نمي توان بدست آورد. همه اينها را از يك نفر نمي توان انتظار داشت. طلب كرد. كه اگر بكني، نتيجه اش مي شود سَرخوردگي. مي شود گرفتار شدن به روزمرگي. مي شود عادت. مي شود يواش يواش شك كردن. و شايد تبديل شدن به يك سري حوادث و اتفاقات و درنهايت درد. خشم. ويا خراشيده شدن روح. پريشان شدن روان….
خدايا، به خدايت قسم كه ايمانم با اين فكرها كمتر نشده كه شايد توكلم هم بيشتر شده. اما واقعيت درون من است و ترس از آن دارم اما شرم، نه. ندارم.