ناگهانی به خودش آمد. انگار که به یکباره چشمهایش باز شده باشند، نگاهش به دور و برش افتاد. همه چیز غریبه بود. درو دیوارِ اطرافش، بوهایی که حس می کرد، صداهای که می شنید، اشیایی که می دید، هیچکدام آشنا نبودند. نمی دانست کجاست. محیطش را نمی شناخت. زمان را درک نمی کرد. معنی جملاتِ آدمهایی که از تلوزیون حرف می زدند را نمی فهمید. سنگینی عروسک بزرگی که بغل کرده بود و محکم چسبانده بود به خودش را احساس می کرد اما دلیلش را یادش نمی آمد. داشت به مغزش فشار می آورد که زمان و مکان را به یاد بیاورد که ناگهان با صدای مردی از پشت سرش، به شدت تکان خورد و برگشت به طرف صدا:
- شماها بشینید یه خورده استراحت کنید تا من تندی برم یه سری خرت و پرت واسه شام امشب و صبحانه فردا بخرم تا بعد سرِ فرصت بریم خرید.
مات و مبهوتِ او بود که اینجا چه می کند؟ از چه حرف می زند؟ کدام شام؟ برای چه؟ اصلا» برای که؟ که به ناگه تکان دیگری خورد با صدای پسر که داشت با حوله صورتش را خشک می کرد و در همان حال می گفت:
- منم با شما میام.
با دیدن او، چهره اش پر شد از تمامِ دلشوره ئ پنهانِ دلش. پسرک را می شناخت. نگرانی های همیشگی و ترس های گاه و بیگاهش همگی در یک آن به جانش افتادند. با خودش فکر کرد بودن هردوی آنها در یکجا یعنی اینکه من به اشتباه اینجا هستم. احتمالا» اتفاقِ خوبی درپیش نیست. پس چرا چهره هردوی آنها اینقدر آرام و بدونِ ترس است؟ با علامتِ تعجبی که تمامِ صورتش را پوشانده بود به مرد خیره شد و منتظرِ توضیحی از طرفِ او بود که درهمان لحظه عروسکِ سنگینی که محکم بغل کرده بود، تکانی خورد و صورتش را از شانه او جدا کرد و با صدای دختر بچه ای 4، 5 ساله گفت:
- اگه اون بره منم می خوام با بابا برم.
این دیگر تیرِ خلاص بود در جسمِ شوک زده ئ او که باعث شد از ترس دستانش را از دورِ کمرِ دختر بچه باز کند و دخترک هم محکم پرت شود روی مبل زیر پایشان. دخترکِ عروسک سیما، با بغض سرش را بالا گرفت و داد زد:
- مگه من چی گفتم؟ خب منم دوست دارم با اونها برم.
بعد هم دوید سمتِ مرد که توی درگاهی ایستاده بود و چسبید به پاهایش. مرد درحالی که برای بیرون رفتن کاپشنش را تنش می کرد، نگاهِ ملامت باری به زن کرد و خم شد صورتِ دختر بچه را بوسید و همانطور که با موهای طلایی رنگِ فرفریش بازی بازی می کرد و پشت گوشِ دخترک پنهانشان می نمود، به او گفت:
- باباجون، الان هیچ جایی باز نیست که تو دوست داشته باشی تماشا کنی. منم زود می رم و برمی گردم. تو پیشِ مامانی بمون که تنها نباشه. فردا خودم سرِ فرصت می برمت جاهای خیلی قشنگ رو بهت نشون می دم. برو دخترم، برو مامانی رو بغل کن که تنهایی نترسه.
مامانی؟ پس به جز این جمعِ 4 نفره، نفر دیگری هم اینجا بود. همان دلشوره ئ معروف را باز حس کرد. دلش مالش می رفت. اما داشت سعی می کرد دور و برش را نگاهی بیاندازد تا شاید ببیند دیگر کی آنچا هست که از سنگینی نگاه مرد برگشت و دید دختر بچه روبرویش ایستاده و دستانش را باز کرده برای بغل شدن. نمی فهمید چرا جلوی او ایستاده.
- خب چرا بغلش نمی کنی. یه لحظه نگهش دار تا من برگردم. زود برمی گردم. گفتم که یه سری خوراکی بخرم و زود بیام.
مرد سپس رو کرد به پسر بچه:
- تو هم بهتره بمونی پیششون و مراقبشون باشی. شاید یکی در بزنه چیزی بگه بعد اگه تو نباشی اینها چکار کنن؟
پسرک که نهایت 15 یا 16 ساله به نظر می رسید، از اینکه احساس کرد آنها دچارِ کمبودی هستند که به او نیاز دارند، خوشش آمد و قبول کرد که بماند.
- باشه، شما برید. من هستم. حواسم هم هست.
مرد با خوشحالی دستی به شانه پسر زد و از در بیرون رفت. قبل از بستن در، نگاهِ دیگری به زن کرد و گفت:
- می دونم تو هم خسته شدی، اما بچه گناه داره. بغلش کن تا من برگردم. برگشتم خودم ازت می گیرمش.
با صدای بسته شدنِ در، زن به خودش آمد. با ناباوری خم شد و بچه را دو دستی بلند کرد و با فاصله روبروی خودش نگهش داشت و زل زد به صورتش. موهای فرفریش طلای رنگ بود. صورتش گرد و سفید. به چشمهایش که نگاه کرد، نفسش بند رفت. انگار که به دوتا تیله ئ آینه ای نگاه می کرد که چشمهای خودش را منعکس می کردند. چرا چشمهای دخترک اینقدر شبیه به چشمهای خودش بودند؟ چرا این بچه را نمی شناخت؟ چرا آن مرد را بابا صدا می زد؟ … غرقِ این افکار بود که بچه شروع کرد به هق هق و پا تکان دادن:
- مامانی، چرا اینجوری می کنی؟ چرا درست بغلم نمی کنی؟ اصن ولم کن. بذارم پایین. بذارم پاییییییییییییییین.
مامانی؟؟؟!!!! این بچه به من می گه مامانی؟ بعد به او میگه بابا؟
این رو انگار با صدای بلند فکر کرده بود، چون بلافاصله صدای پسرک را شنید:
- خب پس می خواستی به تو بگه بابایی بعد به بابا بگه مامان؟
بعد هم پشتش را کرد و همانطور که دور می شد چیزی گفت که زن معنیش را نفهمید. تنها چیزی که فهمید، این بود که پسرک به زبانی حرف زد شبیه به حرف زدنِ آدمهای تلوزیون که روشن بود و او صدایشان را می شنید اما هیچ چیز نمی فهمید…
خواب دیدم…
دسامبر 23, 2011 بدست آلما